یادداشت های نازبانو

 
آقایانِ سرگرم کار
نویسنده : نازبانو(نازنین) - ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳
 

گاهی انسان دیریاب می شود یا برداشتش از حرفهای طرفِ مقابل جهتی را نمی پیماید که قصد گوینده است.

البته این حالت می تواند-طبق تجربه من!-دلایل مختلف داشته باشد از جمله: سردرد،کم خوابی،درگیری فکری و گاهی عوامل و عوارض شناسنامه ای! خوشبختانه! آنروز، جمع بود تمام عوامل بالا در وجود بندهِ شرمنده و شده بود مایه کلی سرگرمی و خنده!(سجع را پسنیدید؟!)صبح اول وقت نه مثل اول وقتِ بعضی ها که ساعت 11 صبح هم هنوز خواب می بینند! یکی از دوستانم با تلفن همراهم تماس گرفت. از شنیدن صدایش کلی خوشحال شدم و با وجود داشتن عواملی که قبلآ عرض شد! سَبک و شادمانه با او به گفتگو پرداختم. بعد از چاق سلامتی! دوستم گفت:

- کلاس ها چطوره؟

- من هیچ خبر ندارم! من سرم به کارِ خودم گرمه.

 با تعجب گفت:

- وا!کلاس های خودت رو میگم دیگه.

                                                                                                                                       

 خنده ام گرفت و گفتم:

-من فکر کردم در مورد کلاس های طبقه پایین می پرسی.

-این بار او خندید و گفت:

- من به کلاس طبقه پایین شما چه کار دارم؟

- نمی دونم چرا اینجوری فکر کردم!

لازم به توضیح است که من همیشه در تمام طول زندگی ام از پنج شش سالگی به بعد یا درس خوانده ام یا درس داده ام، بنابراین همیشه کلاس داشته ام! و در حال تدریس بوده ام.

بعد از چند ثانیه رد و بدل شدن خنده! دوستم پرسید:

- راستی حال خانم احمدی چطوره؟

             با تعجب و نگرانی گفتم:

- مگه مریض بود؟چِش بود؟  

این بار دوستم از خنده منفجر شد و گفت:

- مگه دوست مشترکمون باید مریض باشه که حا لشو بپرسم؟

نترس! چیزی نیست. مدتیه ازش خبر ندارم و می دونم که تو همین دو سه روز پیش اونو دیدی، حالشو پرسیدم، همین! راستی! قضیه دوستمون شکوفه رو می دونی؟

-  اون دیگه چه قضیه ای داره؟من هیچی نمی دونم!

      دوستم قضیه را چنین تعریف کرد:

-  می دونی که سرِ شوهر شکوفه خیلی شلوغه و از صبح تا شب کار میکنه روزها میره بیمارستان و شبها هم تو مطب اِش تا دیروقت کارمیکنه. شکوفه هم همیشه از بی توجهی شوهرش شاکی و دلخوره.

  یه روز با یکی از دوستاش که دوست تو هم هست و روانشناسه د رمورد بی توجهی شوهرش حرف میزنه و راهنمایی می خواد، دوستِ روانشناسش بهش میگه که بره آرایشگاه و تغییراتِ زیادی در ظاهرش ایجاد کنه- مثلآ ابروهاش رو باریک کنه، رنگ موهاش رو تغییر بده و موهای بلندش رو کوتاه کنه و....

لباسی هم که می پوشه مثل همیشه نباشه و حتمآ رنگ های شاد داشته باشه؛ اون گفته بود که حتمآ حتمآ شوهر شکوفه متوجه تغییراتش می شه.

شکوفه هم از صبح تا عصر به دنبال این تغییرات و تعمیراتِ!  اساسی می ره و از نتیجه خیلی راضی می شه.شب که شوهرش می یاد خونه، هیچ عکس العملی نشون نمی ده و مثل همیشه رفتار می کنه. حالا ، حالِ شکوفه رو حدس بزن، بالاخره شوهرش وقتی مشغول روزنامه خوندن می شه، دل شکوفه طاقت نمی یاره و می گه:سرم چطورِه؟!، شوهرش سرشو بلند می کنه و می گه، مگه سرت درد می کرد؟!.......بعد هم اشکِ شکوفه در می یاد و می زنه زیرِ گریه. حالا تو هم شدی مثل شوهر شکوفه!

خندیدم و گفتم:

-بی ربط هم نمی گی ها!

و اما نتیجه منطقی و اخلاقی!!! آی آقایانِ سرگرمِ کار و بی خبر از خانه و خانم خانه! به همسرتان توجه بیشتری داشته باشید! آنها به توجه شما نیاز دارند، عدم توجه به همسرتان عاقبت خوشی ندارها!!! از ما گفتن بود......


 
comment نظرات ()