یادداشت های نازبانو

 
من به تو محتاجم
نویسنده : نازبانو(نازنین) - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
 

مثل همیشه با رفیق قدیمی که تنهایی نام دارد نشسته ام و به تو می اندیشم به تویی که محتاجم تا صدایم کنی ... به تویی که این زندگی سیاه رنگ و سیاه بخت را به سفیدی و پاکی آوردی ... به تویی که زندگی ام را از منجلاب مرگ بیرون آوردی و طعم خوش عشق را چشاندی آری من به تو محتاجم ... به تویی که سر تا سر این زندگی را مدیون تواَم ... من به تو محتاجم به تویی که اگر اینک هستم برای وجود توست ... ای عزیز ترینم ای امید آخرینم من به تو محتاجم ... چقدر ناله ی شبانه سر دهم چقدر فریاد زنم که من به تو محتاجم این زندگی مرا عذاب میدهد مرا بی تو در گرداب سختی ها،غصه ها می اندازد و من بی تو عشقم زیر این غم و غصه ها مدفون میشوم ای عزیز ترینم ای امید آخرینم من به تو محتاجم ... به تو به عشق ات ... به نصیحت هایت ... به خوبی هایت ... آری من به تو محتاجم ...آری من به تو محتاجم ...محتاج دست های گرم و مهربانت تا در این کویر غربت گم نشوم ... من به تو محتاجم تا سفر به شهر آرزوها کنم من به تو محتاجم تا بفهمم ... زندگی چیست ؟ عشق چیست ؟ محبت چیست ؟ من به تو جزء مرگ راهی ندارم ای عزیزم باز برگرد تا دوباره روزهای خوش زندگانی را از نو آغاز کنیم تا دوباره معبودمان برایمان طلوعی عاشقانه سر دهد بازگرد چون من به تو محتاجم به تویی که سر تا سر این زندگی این تارپود تن همه و همه مدیون تواَند ... آری من به تو محتاجم.......


 
comment نظرات ()