یادداشت های نازبانو

 
کودک مُعبر
نویسنده : نازبانو(نازنین) - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٥
 

می گویند انوشیروان شبی خواب دید که با خوکی از یک قدح آب می خورد.زمانی که از خواب بیدار شد بسیار خشمگین و افسرده بود،وزیرش را خواست و گفت:

-این خواب را تعبیر کن.

وزیر هرچه فکر کرد، عقلش به جایی قد نداد .دستور داد تمام معبران را احضار کنند ،اما آنان نیز نتوانستند خواب شاه را تعبیر کنند.انوشیروان سه روز به وزیرش مهلت داد و گفت:

-یا تعبیر خواب را بیاور یا سر خود را به دست جلاد بسپار.

وزیر شنیده بود که در خارج از شهر،زاهدی معتکف غاری است و کرامات بسیار دارد.به قصد دیدار او سوار بر اسب شد و به راه افتاد ،اما در سرکوچه با جمعی از کودکانی که بازی  می کردند مواجه شد .یکی از کودکان ،همین که وزیر را دید ،فریاد زد:

-تعبیر خوابی که می خواهی نزد من است !

وزیر گفت:

-تو چگونه جرات می کنی چنین ادعایی داشته باشی؟

کودک گفت:

-مرا پیش پادشاه ببر ،اگر خوابش را تعبیر نکردم بگو تا سر مرا جای سر تو بزنند.

وزیر پرسید:

-اسم تو چیست ؟

کودک پاسخ داد:بزرگمهر!

وزیر،کودک را نزد انوشیروان دادگر برد.شاه به گمان اینکه وزیر او را دست انداخته است ،سخت ناراحت شد.

 بزرگمهر گفت:

-شما تعبیر خوابتان را خواسته اید،او هم مرا آورده تا پاسخ بدهم.

انوشیروان گفت:

-بگو ببینم چه تعبیر می کنی؟

بزرگمهر گفت:

-در حرمسرای شاه بانویی با غریبه ای معاشرت دارد.

انوشیروان برافروخته شد و غضبناک پرسید:

-از کجا می توانیم ثابت کنیم؟

بزرگمهر گفت:

-بگو تمام زنان حرمسرا در مقابل شما حاضر بشوند، مقصر را خواهید شناخت.

انوشیروان ،چنان کرد و به همه زنان خیره شد .یکی از آنان ،همین که مقابل سلطان رسید،شروع به لرزیدن کرد .انوشیروان دستور پرس و جو داد وبالاخره واقعیت ، آنچه بزرگمهر گفته بود محرز شد.

(بزرگمهرکیست؟)


 
comment نظرات ()